جواهر قیمتی- مجموعه داستانی از زندگی شهدا

روایتی از مادر  شهید مصطفی صدرزاده :

مصطفی دیگه نمی گفت دعا کن شهید بشم⁉️
یه بار بهم گفت:
دعا کن اونی که موثر تره اتفاق بیفته
و اگه شهادت موثر تره اتفاق بیفته.

بهش گفتم:
خب معلومه که اگه بیشتر عمر کنی میتونی موثرتر باشی.

گفت : ولی اگه شهید بشم میتونم دستگیری کنم.

بعد ها فهمیدم حتی شهادتم واسه خودش نمی خواست،
میخواست دستگیری کنه…

 خاطره ای از  شهید عبدالحمید دیالمه

وارد غذاخوری دانشگاه شدم.
ساعت حدود ۱ و ۴۵ بود و به کلاس نمی‌رسیدم و صف غذا طولانی بود.
دنبال آشنایی می‌گشتم در صف تا بتوانم سریعتر غذا بگیرم.

شخصی را دیدم که چهره‌ای آشنا داشت و قیافه‌ای مذهبی. نزدیک شدم و ژتون را به او دادم و گفتم: برای من هم بگیر.

چند لحظه بعد نوبت او شد و ژتون مرا داد و یک ظرف غذا گرفت.
و برای من که پشت میز نشسته بودم، آورد و خودش به انتهای صف غذا برگشت و در صف ایستاد.
بلند شدم و به کنارش رفتم و گفتم: چرا این کار را کردی و برای خودت غذا نگرفتی⁉️

گفت: من یک حق داشتم و از آن استفاده کردم و برای شما غذا گرفتم و حالا برمی‌گردم و برای خودم غذا می‌گیرم.

 

خاطره ای از شهید بروجردی

مسئول دفتر گفت:” این سرباز تازه از مرخصی برگشته ولی دوباره تقاضای مرخصی داره”.

فرمانده گفت:” خب! پسر جان تو تازه از مرخصی آمدی نمیشه دوباره بری”

یک دفعه سرباز جلو آمد و سیلی محکمی نثار شهید بروجردی کرد. در کمال تعجب دیدم شهید بروجردی خندید و آن طرف صورتش را برد جلو و گفت:” دست سنگینی داری پسر! یکی هم این طرف بزن تا میزان بشه”.⁉️

بعد هم او را برد داخل اتاق. صورتش را بوسید و گفت:”ببخشید، نمی دانستم این قدر ضروری است.می گم سه روز برات مرخصی بنویسند”.

سرباز خشکش زده بود و وقتی مسئول دفتر خواست مرخصیش را با کارگزینی هماهنگ کند گوشی را از دستش گرفت و گفت:”برای کی می خوای مرخصی بنویسی؟برای من؟نمی خواهد من لیاقتش را ندارم”.

بعد هم با گریه بیرون رفت.بعدها شنیدم آن سرباز راننده و محافظ شهید بروجردی شده؛یازده ماه بعد هم به #شهادت رسید.آخرش هم به مرخصی نرفت.

خاطره ای از شهید عبدالحسین برونسی

یک جا نمی‌شست غذایش را بخورد. به سنگر بچه بسیجی‌ها سر می‌زد و هر جا یک لقمه ای می‌خورد؛ ناهار، شام یا حتی صبحانه ، فرقی نمی‌کرد.

وقتی هم که ازش می‌پرسیدم؛ چرا این کار را می‌کند؟! می‌گفت: اگر من در سنگر فرماندهی بنشینم و غذا بخورم، آن #بسیجی که نان خشک یا دوغ یا ماست می‌خورد، فکر می‌کند؛ من که فرمانده هستم، غذایی بهتر از غذای او می‌خورم. این جوری بهتراست. بگذار بسیجی بداند، بین من که فرمانده هستم با او [که] یک بسیجی است فرقی وجود ندارد.

خاطره ای از  شهید ابراهیم همت

پاچه های شلوارش را تا می زد تا زیر زانو، آستین هاش را هم تا آرنج، مثل بقیه ی کشاورزها.
نمی دانم مرزبندی زمین ها را دیده اید یا نه. خیلی باریکند و راحت جابه جا می شوند.

آن موقع ابراهیم ده، دوازده سالش بود. هر سال موقع کشت و درو می رفت سر زمین. اگر یک سال می گفت نمی توانم، بابا جون می ماند چه کار کند.

موقع درو، به گندم های لب مرز که می رسیدیم، ابراهیم می رفت روی مرز می ایستاد.
دلش نمی خواست محصول زمین های کناری با محصول زمین بابا جون قاطی شود.

خاطره ای از  شهید مصطفی احمدی روشن :

شب ها ساعت ده توی اتاق بسیج خوابگاه سوره ی #واقعه می خواندیم. یک شب من و مصطفی زودتر رفتیم. مسئول اتاق آمده بود، برق روشن کرده بود و نوار مداحی گوش می‌داد⁉️

مصطفی بهش گفت «…این اتاق بسیجه، ساعت ده هم باید برای سوره ی واقعه باز بشه. تو الان نشستی برق و چراغ و ضبط رو روشن کردی. درست نیست، اینا  بیت_الماله.»

خاطره ای از شهید مهدی باکری:

باران خیلی تند می آمد. به من گفت « من میرم بیرون» گفتم: «توی این هوا کجا می خوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم. بالاخره گفت « میخوای بدونی؟پاشو تو هم بیا.»⛈

با ماشین شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی های فرودگاه یک  حلبی آباد بود.رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچه هاش پر از آب و گل بود. آب وسط کوچه صاف می رفت توی یکی از خانه ها. در خانه را که زد،پیرمردی آمد دم در. ما راکه دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به  شهردار. میگفت « آخه این چه شهرداریه که ما داریم؟ نمیاد یه سری بهمون بزنه، ببینه چی می کشیم؟!»

آقا مهدی بهش گفت «خیله خب پدرجان. اشکال نداره. شما یه بیل به ما بده،درستش می کنیم» پیرمرد گفت:«برید بابا شماهام!بیلم کجا بود؟» از یکی از همسایه ها بیل گرفتیم.تا نزدیکی های اذان صبح توی کوچه، راه آب می کندیم.
او همان  شهردار بود.

خاطره ای از  شهید حسین خرازی :

 

به صورت لباس شخصی سوار اتوبوسی در کردستان شد. آنقدر اتوبوس تکان می خورد که کودک کردی که همراه پدرش کنار آن ها نشسته بود دچار استفراغ شد. او کلاه زمستانی اش را زیر دهان کودک گرفت. کلاه کثیف شد.

پدر بچه خواست بچه اش را تنبیه کند.
با لبخند مانع شد و گفت: کلاه است می شوییم پاک می شود…

مدت ها بعد در عملیاتی #سردار_خرازی و رفقایش محاصره شدند. کاری از دستشان برنمی آمد. رئیس گروه دشمن که با نیروهایش به آن ها نزدیک شده بود ناگهان اسلحه اش را کنار گذاشت، سردار را در آغوش گرفت و بوسید؛ صورتش را باز کرد و گفت: من پدر همان بچه م… با رفتار آن روزت مرا شیفته خودت کردی. حالا فهمیدم که شما دشمن ما نیستی.